|
با عرض سلام ....
ساعت 10 بود که از خواب بیدار شدم (آخه اینجا فعلا برای 1 هفته تعطیلیم به قول خو دشون کارناوال)البته از نیم ساعت قبل وقتی مامان عزیزیم با کتک, فوهش, آب و خیلی دیگه از ابزار غیر اخلاقی و ضد حقوق بشر (نمیتونم همش بگم میترسم اف بی ای وبلاگمو ببنده) میخواست برای اینکه برم نون بخرم بیدارم کنه بیدار بودم البته با مقاومت و با ایستادگی من که در قیافیه خوابالودم و موش مردم خلاصه شده بود مواجه شد.
بعد از اینکه سرم از زیر لاحاف در اووردم با استفاده از صد هزار سوت و پیس پیس کردن خواهرم رو صدا کردم وازش پرسیدم بابا نون خرید؟؟؟
اونم با لبخندی موزیگرانه برای اینکه مامانم بفهمه که من بیدارم بلند داد زد نه نه بابا نون نخریده!!!! منم بهش گفتم باشه باشه بعدا میبینی...البته من نمیتونم هیچ کاری بکنم چون اگه یکم اذیتش کنم اونم برای کمک کردن تو درسام کلاس میذاره و از فکر انتقام در اومدم و رفتم صورتمو ششتم.خیلی تعجب کرده بودم که چرا مامانم هیچی نگفته.رفتم رو میز برای خودم چایی ریختم و کیسه نونو وا کردم و جواب تعجبمو گرفتم.برام فقط یک تیکه نون گذاشته بودن. همیه نون خورده بودن.
بعدم به اون یکی خواهرم که روی کامپیوتر بود گفتم من بعدتم!!! آخه ما تو خونمون برای نششتن روی کامپیوتر یک سیستم داریم.هر کی میخوات روی کامپیوتر بشینه به اون یکی که روی کامپیوترنششته میگه من بعدتم و بعد از یک ساعت کامپیوتر رو میگیره. ( اینم یک روشه برای جلوگیری از خون ریزی تو خانه )
بعد از یک ساعت ور رفتن به موبایل بابام رفتم روی کامپیوتر و یک سایت آموزش هکر و از این چیزا رو وا کردم.یک تیتر زده بود ''اسامیه برندگان بهترین وب لاگ نویسان'' رفتم مقاله رو خوندم و خیلی هوس وب لاگ نویسی به هم دست داد. به خودم گفتم که دو تا خط چرت و پرت مینویسم و دو تا خل و چل مثل خودم میخونن و آخر سال یک جایزه میگیرم و رفتم سراغه وبلاگم که یک سال پیش به تقلید از خواهرم درست کرده بودم و قبل از شروع به نوشتن به خودم گفتم برم وب لاگ این برندههارو بخونم ببینم چی چی مینویسن و رفتم تو یکی از این وبلاگا. یک مقاله نوشته بود که هر چی زور زدم نتونستم کلمه هایه قلمبه صلمه رو بفهمم نتونستم رفتم تو یک وبلاگ دیگه که عکسایه برندههارو گذاشته بود.فهمیدم که اوضاع جدیه همه اونایی که جایزه بردن خیلی با کلاسن (ژل گذاشته بودن و...) و زن و بچه دارن و از همون لحظه علائم افسردگی و پشیمانی روی صورتم به وجود آمد. و با خودم گفتم اگر 300 سال هم تو وبلاگم چیز بنویسم یک تراش هم به من کچل بیچاره فلک زده نمیدن. در این فکر بودم که اگر تراش هم به من بدن نمیتونم کیبوردمو بتراشم که خواهرم به من گفت: من بعدتم و 30 دقیقه دیگه یک ساعتت تموم میشه!!! (روجوع به آموزش سیستم)
منم زود رفتم تو وبلاگم و قضییه اولین روز وبلاگ نویسیمو برای شما عزیزان و خوش تیپا (برای آقایون) وخوشکلا (برای خانوما) بنویسم. البته و سعی میکنم این آخرین البته باشه,اینو برای چاپلوسی نمیگم تا شما برام نظر بنویسین چون میدونم شما این کارو میکونید تا این حس روزنامه نگاری و ژورنالیست بازی و وبلاگ نویسی توم بمونه...
زدزیاد |